بريم سراغ بقيه داستان ...

نگهبانه گفت وقت ثبت نامت ديروز بوده ...

چرا الان اومدي ؟

گفتم حالا چيكار كنم ؟؟

گفت برو فردا بيا شايد ثبت نامت كنن ....

با ناراحتي با مامان برگشتيم كه بيايم ...

يهو يكي صدا زد خاااااااااااانووووووووووم ......

برگشتيم ديديم يكي رو فرستاده دنبالمون كه

بريم پيشش ...

گفت بريد طبقه سوم پيش آقاي حمیدی (استاد آمارمون) ثبت نامت كنه

منو ميگي 2 تا پا داشتم 4 تام قرض كردم بدو بدو .......

پله ها رو 3 تا يكي طي كردم كه يهو به طبقه سوم نرسيده املت شدم رو يه

دري كه جلوم بسته بود !!!!!!

اومدم عقب خودمو جمع و جور كردم نيگا كردم ديدم در آسانسوره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونقدر حول بودم كه نفهميدم بابا دانشگاهمون آسانسور داره مثلا ............!!!!!!!

نفس نفس زنون رفتم تا رسيدم به اتاق امور آموزشي ...

رفتم تو ديدم 2 نفر نشستن ...

گفتم ....: ههــــــــــه.....ههــــــــــه.... (يعني دارم نفس نفس ميزنم ) ..

سلام آقاي حمیدی كدومتونيد ؟؟؟؟

يكيشون با كمال خونسردي گفت بله بفرماييد ؟

بازم با همون لحن گفتم : هـــــــــــــــــهـــــه....هــــهـــــه..... اومدم واسه ث ب ت

ن ا م .... م ه ن د س ي ب ر ق م ....... ( ديگه داشتم ميمردم

نفسم بالا نمي اومد... )

تو چشام با كلي تعجب همراه با خونسردي زل زد و

گفت : ..... باشه ....... ثبت نام ميكنيم .... برو بعد از ظهر ساعت 2 به بعد بيا ..... ثبت نام ميكنيم ...

من هنوز داشتم نفس نفس ميزدم ... گفتم الان نميشه ؟

گفت : از شهرستان اومدي ؟ گفتم نه ... گفت خب برو بعد از ظهر بيا ديگه .........

من تازه نفسم اومد سر جاش .... خيالم راحت شد نميدونيد چقدر آسوده شده بودم ..

تموم دوندگي هاي اون روزم از يادم رفت ...

بعد از ظهر كه شد ساعت 3 رسيدم دانشگاه ...

و .

.

.

.

.

.

ثبت نام کردمو ..... الانم دانشجوی سال دوم رشته ی مهندسی برق دانشگاه صنعتی همدان میباشم ...... به امید روووزای خوب توی دانشگاهمون ..

بای بای