خانه های حلزونی

 

خانه های حلزونی

www.civilart.ir  خانه حلزونی

ادامه ی مطلب یادت نره................

 

ادامه نوشته

سرعت گیرهای جالب

سریع برووو تو ادامه ی مطلب.....بدوووو

 

ادامه نوشته

شب آرزوها... .. .

وقتی میگن امشب می تونی هرآرزویی داری بگی ، 

بغض گلوم رو میگیره!

وقتی یادت میندازن که یکی هست ، یکی هست که صدات رو میشنوه

یکی که توی خلوت اشکات پا میذاره ،

یکی نزدیک تر از اونچه که فکرش رو بکنی!


دستام خالیه! خودم لبریز گناه!

اون میشنوه ... همیشه میشنوه... بگو

بگو که چقدر بهش نیاز داری ...

خوردی زمین، خسته ای، میخوای دستاتو بگیره و بلندت
 
کنه!
 
  بگو...
هرچی تو دلته... بریز بیرون...فریاد بزن...
خودش
 
گفته!اون قول داده!

خدایا به حق این شب عزیز همه رو به آرزوهاشون
 
برسون.
 

خدایا شیرینی بخشش و محبتت را به ما بچشان.

اگه امشب دلتون تا یه جاهایی پرکشید ما رو هم از یاد
 
نبرین!

اگرم خواستین آرزوهای قشنگتونو بنویسین

دل نوشته ....

تموم شد ....

چه روزایی بود ....

ورودی های 89 ...!!

بعضیا خودکشی کرده بودن واسه قبولی تو دانشگاه ... بعضیا خیلی عادی

درس خونده بودن .. بعضیام اصلا درس نخونده بودن !!!

بالاخره هر طوری که بود .. حدود 50 نفر قبول شدن توی رشته ی

 "برق / الکترونیک – دانشگاه صنعتی همدان " و شدیم یه خونواده ...

 خونواده الکترونیکیا ...

روز اول با کلی ذوق اومدیم سر کلاس و به قول استاد حسینی

 " چه صفر کیلومتر " بودیم که همگی روز اولو سر ساعت  8 تو کلاس بودیم !!!

دو ترم با هم بودن ... دو ترم هر روز اومدن به دانشگاه ...

سر کلاسا چرت زدن ... اینکه از بقیه بشنوی هی بهت میگن ورودی !

مسابقه تخم مرغ یادتونه ؟؟ به قول یکی از بچه ها تو یه روز 4 تا فصلو دیدیم !!

اولش آفتاب شدیییییییید بعد از اون بارووون ... بعدش از آسمون سنگ میبارید .... !!

هه .... سر کلاس استاد نصراللهی رو یادتونه ؟؟؟ استاد باحالی بود ...

سال اول دانشگاه هم عالمی داشت واسه خودش ....

و اما حالا ... اومدم واسه گفتن حرف آخر ....

حرف بسیار است و دل تنگ ... اما زبان تاب تنگ دلی ندارد ...

در قاب کوچک این وبلاگ  .. حرفای ما گنجانده نخواهد شد .. حرفهای ما به

وسعت دلهای ساده و صمیمی ماست ..

که حتی ...

گاهی ...

سخن گفتن از آنها دشوار مینماید ...

اما میدانم ...

میدانم دلمان را از یاد نمی بریم ....

مسلما دل ما جایی برای نقشی از ساختمان کوچک دانشگاه ....

جایی برای نقشی از راهروهای تکراری دانشگاه ...

جایی برای نقشی از دوستیهایمان ...

و جایی برای همه ی خاطره هامان دارد

میرویم تا بازگردیم ..

پر انرژی ...

شاد ...

در افق نگاهمان رنگ فردا موج میزند ...

غروب امروز .... طلوع فردایی هفت رنگ است ....

وقت رفتن است ... اما

دل در گرو خاطره هاست !!!

 

خلاصه .. از کار ما ناراحت نشید .. ما آدمای خاطره بازی هستیم !!!

اتومبیل چهره های معروف دنیای فوتبال

حالا که تب فوتبال وبلاگو گرفته بد نیست ما هم ی کمی تب کنیم!!!

ادامه نوشته